معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وآن یک در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد
برای آن که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
"همیشه یک نفر باید به پا خیزد"
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است!
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد:
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت
بالا بود
و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران ،از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
"یک با یک برابر نیست"
باران در حال باريدن،و پرنده درحال نغمه زدن و حيات در حال جنب و جوش است. آري بهار فرا مي رسد. هزارو سيصد و نود سال گذشت از گردش چرخ دوار روزگار؛ و اينك هزارو سيصد و نود و يكمين سالش آغاز مي شود. چندي پيش سنتي را از نظر گذرانديم تحت عنوان جشن آتش كه روح وجودمان، صيقل خورد از زشتي هاي دنيا تا آماده شويم براي جشن بزرگ نو شدن.
آري نو شدن براي سالي نو، آري نو شدن براي دوري جستن از دروغ و دورنگي و تزوير، نوشيم براي داشتن جامعه اي سالم و نو شويم براي پيشرفت...
اين روز ها و شايد سالها انگار مردم جور ديگري اند.صفا و صميميت وصداقت گذشته را ندارند؛ بعضي هاشان انگار با پليدي ها عهد اخوت بسته اند، انگار دروغ و تزوير جان مايه زندگي شان شده است، انگار تنها راه زنده ماندن شان اين چنين است.
روزي افتخارمان بود كه سرلوحه مبارزه با زر و زورو تزويريم ؛ و با نوروزمان مبلغ پندارنيك ، گفتارنيك و كردار نيكيم. حال چه شده است كه به اين ورطه از سراشيبي سقوط افتاده ايم؟!
يكي مي گويد تقصير فلان است و ديگري ،ديگري را مقصر مي داند؛ غافل از اينكه ما خويشتن خويش را فراموش كرده ايم كه ‹ كه يك روز بر سرمان تاج كيان بود› ؛ فراموش كرده ايم كه ‹ يك روز پرچم مان؛ پرچم مهرو خرد داد ، افراشته بر بام جهان بود›. آري فراموش كرده ايم چه بوديم و چه شديم!!!!
حال دوباره نوروز با تمام سنت و فرهنگ ها و آيين هايش آمده تا به تمامي مردمان خودباخته سرزمينمان بگويد كه بار دگر آنگونه توانمند توان بود. ما مي توانيم فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم.تا بگوييم كه همچنان مبدا و منشا تمام تغييرات عالم هستي از نوروز ايراني آغاز مي شود.
دوستان نوروزتان پيروز . و به اميد داشتن صفا و صميمت و صدااقت سابق
با توجه به اهميت سرمايه گذاري خارجي در رشد و
توسعه اقتصادي كشور ها و نقش بارز سرمايه خارجي در تحصيل مهارتها و دانش فني ،تا
مين بازار ، امكان حضور در اقتصاد جهاني و بازار هاي مالي و بين المللي ، ايجاد
ارزش افزوده ،و توسعه كار آفريني ، افزايش صادرات و تامين ارز و سر مايه مورد نياز
اجراي طرحهاي سرمايه گذاري ، ايجاد محيط اقتصادي مناسب و وجود امنيت سرمايه گذاري،
ايجاد محيط اقتصادي مناسب و وجود امنيت سرمايه گذاري خارجي و بستر هاي قانوني لازم
براي جذب سر مايه گذاري خارجي از اهميت ويژة اي بر خوردار مي باشد.
علاوه بر انگيزه هاي اقتصادي ، مالي و فني ،سر مايه گذاري خارجي تابع عوامل حمايتي
نيز هست كه وضع و اجراي قوانين و مقررات و
نظارت موثر بر اجراي آن همچنين حذف و اصلاح قوانين و مقررات دست و پا گير، تهديد
كننده و محدوديت آور در كنار عواملي ديگر چون ثبات سياسي و امنيت اقتصادي و بهبود
زير ساختها، از جمله مهمترين عوامل حمايتي
است.
حال با توجه به اين مقدمه و وجود تحريم و فشارهاي بين المللي بر كشور مان ازيك سو
و نبودن ثبات دربازار از سو ديگر؛چه مي توان كرد تا اقتصادي توانمند و پر رونقي
دست يافت؟
اولين كاري كه مي بايست در زمينه ي رشد
سرمايه گذاري ها انجام داد به وجود آوردن امنيت اقتصادي است. براي كشورهاي در حال
توسعه تا مين امنيت اقتصادي به منظور تشويق به سرمايه گذاري ، افزايش اشتغال و رشد اقتصادي از اهميت بالايي
برخوردار است. مي توان امنيت اقتصادي را به صورت يك چارچوب نهادي كه مشوق و موجب
اعتماد سرمايه گذاران است تعريف كرد كه در آن سرمايه گذاران با خطرات بيروني از
قبيل بي ثباتي در سياست گذاري ها و قوانين
، بي ثباتي ها در متغير هاي عمده اقتصادي مانند تورم، نرخ ارز و منابع تامين مالي
و همچنين بي ثباتي سياسي كه بر تصميمات سر مايه گذار تا ثيرگذار هستند ، روبه
رو نبوده و امنيت حقوقي معاملات تضمين شده
باشد.
به طور كلي محيط امن اقتصادي ابعاد و اركان مهمي دارد كه عبارتند از:
1.قانون و نظو كار آمد
2.ثبات اقتصاد كلان
3.ثبات در سياست گذاري
4.ثبات سياسي
5. از همه مهم تراعتبار دولت در نزد سرمايه گذار
تلاش در جهت ايجاد يك محيط با ثبات اقتصاد كلان نقش موثري در تحقق امنيت اقتصادي و بنابراين دستيابي به رشد پايدار دارد.
حال سئوال اين است كه چه راهكار هايي براي موارد فوق ارائه مي شود تا به يك محيط امن اقتصادي دست يابيم تا در كنار آن بتوانيم به رشد پايدار برسيم؟
آيا در حال حاضر ما در سياست گذاري هاي كلان
خود ثبات لازم را داريم؟
آيا در حال حاضر قيمت ارز تثبيت شده است؟
و چندين چند سوال ديگر كه با پاسخ دادن به آنها كمك شايان توجهي به رشد و شكوفايي اقتصادي ما حتي در اين شرايط بد تحريمي مي نمايد.
چند وقتي است كه در هر محفل و جمعي وارد مي
شوي صحبت از يك چيز است ‹‹ انتخابات››. عده
مخالف حضور و عده اي ديگر موافق حضور ؛ عده اي از پول هاي ميلياردي مي
گويند عده اي ديگر منتقد وضع فعلي هستند.
اما آنچه كه باعث شد تا من اين سياهه را بنويسم يك موضوع بود وآنهم نگرش انتقادي
آنها به مواضع هم بود.وجالب تر اينكه نشان دهنده تفكر دگماتيسي و تعصبي كه به نظر
من جز ضرر براي هر جريان فكري سود وهدفي ندارد.
حال سئوال اساسي اين است كه چه بايد كرد وضع انتقاد و انتقاد پذيري در جامعه بهبود يابد؟
انتقاد پذيري و انتقاد كردن مؤثر داراي اهميت زيادي براي موفقيت سازمان يا نهاد ويا فرد است. اموري چون ارزشيابي عملكرد، مشاركت در كارهاي جمعي، خدمات رساني به مردم،كنترل و اداره تضاد، بستگي به بكارگيري مطلوب انتقادپذيري و انتقادكردن دارد و كار پيچيده اي است. انتقاد با ابراز احساسات درباره موضوعات پيچيده و مشكل، مي تواند تخريب كننده و حتي بسيار خطرناك باشد. از سوي ديگر استفاده آگاهانه و خردمندانه از انتقاد به شكوفايي افراد و سازمان ها منجر خواهد شد.
محور اساسي هر انتقاد مؤثر توجه به نقش سازندگي است، بهبود و ارتقا؛ معادل تغيير دانش، تغيير نگرش و تغيير عملكرد فردي و سازماني در جهت مثبت است. در واقع هدف انتقاد بايد اصلاح و تكامل فكر و رفتار فرد مقابل باشد نه تخريب. انتقاد بايستي ضمن داشتن اهداف بلند مدت، راه هاي نيل به آن ها را نيز بيان كند.انتقاد در زمان مناسب منجر به پذيرش آن در طرف مقابل مي شود. انتقاد بايستي براي عده اي بلافاصله بعد از خطا و براي عده اي ديگر با گذشت زمان انجام شود، ضمن اين كه ضروري است در هنگام خشم از افراد انتقاد نشود.(1)
مديران آگاه براي اصلاح و توسعه فردي، گروهي و سازماني و نيز براي انتقال دانش و مهارت خود به ديگران و اصلاح آن ها لازم است تا از قدرت انتقاد مثبت برخوردار باشند چرا كه در فرايند مشاوره علاوه بر مهارت فني، مهارت انساني و رفتاري حائز اهميت بسياري است. از سوي ديگر هر انساني كه مورد انتقاد قرار مي گيرد با بكارگيري هوشمندانه و به دور از تعصب و احساس، مي تواند به اصلاح دانش، نگرش و مهارت هاي خود اقدام كند. در مجموع انسان ها نيازمند انتقاد كردن و انتقاد پذيري مؤثر و مثبت براي تكامل خود، گروه و سازمان هستند. اين نقد؛ افراد، سازمان ها و جوامع را به سوي تعالي سوق مي دهد در حالي كه نقد منفي روحيه خصومت و پرخاشگري و تضاد را گسترش داده و افراد و سازمان ها را به سوي عدم استفاده موثر از منابع انساني و مادي و در نهايت نابودي آن ها سوق مي دهد.
1. برگرفته از
ماهنامه تدبیر شماره ۱۱۱
علت عمده را مي توان در دلايل ذيل جست.
فقدان يك برنامه جامع و استراتژيك و همچنين مشخص نبودن هدفها و سياستهاي ايرانگردي و جهانگردي در قالب يك برنامه اجرايي،
- توسعه نیافتگی سواحل کشورو امکانات مناسب دریایی (باغهای دریایی – پارکهای آبی و جزایر توریستی و...)
- فقدان وزارتخانه توریسم و گردشگری در کشوری بزرگ و تاریخی مانند ایران - فضاي نامساعد تبليغاتي براي مخدوش كردن چهره ايران و انزواي ايران در سطح بينالمللي،
-عدم تطبيق و هماهنگي فرهنگ جهانگردان برخي از كشورهاي خارجي با فرهنگ اسلامي، -فقدان نيروي انساني كار آزموده و متخصص امور جهانگردي در دفاتر ايرانگردي و جهانگردي و بياطلاعي و بيتجربگي كادر شاغل در موسسات جهانگردي (از قبيل خدمتگزاران هتلها، كاركنان آژانس و راهنمايان جهانگردي)،
- عدم تمايل بخش خصوصي به سرمايهگذاري در اين بخش به علت عدم سودآوري، حمايت ناكافي دولت در مورد امنيت جهانگردان، اقدامات سليقهاي و محدودكننده از سوي برخي مقامات غيرمسئول و...،
- ناهماهنگي در همكاري بين سازمانها و ارگانهاي دولتي كه در بهبود وضع جهانگردي مؤثرند - تصميم گيريهاي منفك سازمانها
- كمبود نيروي متخصص
- نبود امكانات اوليه مثل اقامتگاههاي مناسب وسرويسهاي بهداشتي
- تعدد مراكز تبليغاتي و نداشتن سيستم واحد در تبليغات و بازاريابي
- فقدان یک شبکه ماهواره ای به زبان انگلیسی مختص تبلیغات جهانی در زمینه گردشگری ایران
-عدم استفاده از كارشناسان مجرب و آشنا به صنعت جهانگردي
- عدم شركت فعال در نمايشگاههاي بين المللي خارج از كشور
- فقدان تسهيلات لازم براي بخش خصوصي (مثل پرداخت وامهاي بلندمدت با بهره كم)، واگذاري زميني مناسب با بهاي دولتي، حذف تشريفات زائد و دست و پاگير اداري به منظور ايجاد هتلها و مراكز رفاهي، تضمين امنيت سرمايه گذاري در صنعت توريسم توسط دولت به منظور ايجاد انگيزه در بخش خصوصي. ...
اما براي گذار از اين بخش و اين حالت مي توان با طي كردن روند هاي زيرگامي بلند براي رسيدن به اهداف صنعت توريسم رسيد.
ارتقاي كيفيت و كاهش قيمت، نگاه اقتصادي به صنعت توريسم و تعريفي معين از اقتصاد توريسم - بالا بردن فضاهاي اقامتي، سرعت عرضه خدمات گردشگري و وضعيت حمل و نقل هوايي
-ارتقای ظرفیتهای کمی و کیفی تاسیسات جهانگردی به ویژه تعداد تورهای داخلی و خارجی به منظور تعدیل شکاف موجود در مقایسه با کشورهای پیشرفته جهانگردی
- تجهيز سیستم واحد در تبلیغات و بازاریابی، بالا بردن وضعیت بازاریابی و تبلیغات گردشگری - تدوین استانداردها و ضوابط فنی براي واحدهای ارائه کننده خدمات گردشگری
- شناسایی کردن مناطق گردش پذیر، اماکن تاریخی، جاذبه های طبیعی و معرفی شدن آنها در سایت های گردشگری جهانی
- آموزش نیروی انسانی کارآزموده و متخصص درامور جهانگردی
- واگذاري بخش توريسم به سازمان واحد براي جلوگيري از تداخل وظايف سازمانهاي مختلف كه باعث ايجاد موازی كاري در تشکیلات گردشگری مي شود.
- شكسته شدن انحصار دولت در گردشگري و حمايت از بخش خصوصی در جهت سرمایه گذاری در صنعت گردشگری
- ارایه خدمات الکترونیکی از طریق اینترنت ،ایجاد شبکه کارت اعتباری برای رفاه گردشگران خارجی - ایجاد پایگاه اطلاعرسانی و بانک اطلاعات گردشگری
- داشتن برنامه جامع و استراتژیک و همچنین مشخص بودن هدف ها و سیاست های ایرانگردی و جهانگردی در قالب یک برنامه اجرایی
اميد است تا با برشمردن موانع چالشهاي و هچنين ارائه راه حلهايي براي اين صنعت شاهد شكوفايي هرچه بيشتر اين صعنت باشيم.
![]() |
ناصرالملك قراگوزلو
پاسخ دقیق
علت اینکه چرا نتوانستهایم هنوز به
این مساله پاسخی روشن و دقیق بيابيم این است که مشروطه حاصل فعالیتهای
متناقض و گاه اساسا متضادی بود که نهایتا از اولین اعتراض علما به دستگاه
پادشاهی ایران در سال 1901ميلادي آغاز شد و تا روی کار آمدن احمد شاه ادامه
يافت. این بستر و یا اساسا آنچه از آن تحت عنوان زمینه مشروطه یاد میکنند
به ویژه متناقض و پردستانداز، طولانی و پر از مدعی است. مذهب،
ناسیونالیسم، آزادی و دموکراسی و عدالتخواهي در این مسیر عرصهای برای
جولان يافت.
نه مدرن و نه سنتی
بنابراین بیهوده و بیدلیل نیست که در
پی ناراستیها و کژیهایی که چه در سطح روشنفکران، روحانیون و تکنوکراتها
از یک سو و دستگاه سد سکندر گونه پادشاهی و رقابت روس و انگلیس در ایران،
امروز پس از گذشت بیش از 100سال از این نخستین نهضت مردمی و گسترده سیاسی و
مدنی مردم و جامعه ایران همچنان تشنه اجراى قانون و تشنه يك جامعه مدنى
هستيم. از اینرو به نظر میرسد جامعه ايران در پيچ و تابی عجیب گرفتار شده
باشد.
امروز یکصد سال پس از اولین نهضت نوخواهی و نوگرایی ایران که
شعارهایی بسیار مترقی همچون آزادی، برابری و برادری، جامعه ایران در در پی
این میراث در تاری تنیده گرفتار شده است که در واقع به مثابه برزخی آن را
در میان سنت و مدرنیته گرفتار کرده است به نحوی که امروز ایران نه مدرن و
نه سنتی است و این دوگانگی بیش از همه چیز ایران امروز را گرفتار و منکوب
میکند.
گذشته از اختلافنظرها بيشتر اما به نوع تحليلهاى جریانات از
چگونگى این انقلاب مربوط ميشود، باید به واقعیت دیگری نیز توجه کنیم. نه
از دید تاریخی صرف بلکه با دیدی آسیبشناسانه به این تاریخ نگاه کنیم. و از
خود بپرسیم که چرا انقلاب مشروطه موفق نشد تا تمام شعارهایش را برآورده
سازد. از این زاویه پاسخ خلاصه و بیمناقشه اين خواهد بود كه تندروی و
عدم اتحاد خالصانه عناصر انقلابی با یکدیگر عاملی در برهم زدن این بستر
بود.
در این انقلاب بود که برای نخستینبار مفهوم ملت، کشور، آزادي و...
تبیین و به کار برده شد. در ایران قبل از مشروطه هر چه که ملی بود دینی
محسوب ميشد و هر چه که کشوری بود دیوانی و متعلق به پادشاه تلقي ميشد.
این شاهان تا مشروطه فره ایزدی داشتند و از سوی خدا تعیین شده بودند و حتی
ناصرالدینشاه که به مناسبت ورود ضبط صوت به ایران مجلسی برپا کرده بود. در
سخنرانی خود در این مجلس خود را سایه خدا می خواند و میگوید «...سایه
خدا که ما باشیم...» بنابراین این سوال و بحث مهمی خواهد بود که چرا هنوز
ایرانی در آرزوی قانونمندی حکومت است این تناقض عجیبی است که هنوز پس از
یکصد سال این شعار مشروطه از یاد نرفته است. این تناقض را باید به شکلی
تحلیل کرد. رفع آن به هیچوجه امکان ندارد اما می توان با تحلیل آن آینده
بهتری را طرحریزی کرد.
تناقض
دکتر آجودانی نیز در کتاب خود «مشروطه
ایرانی» همین بحث را به گونهای دیگر ارائه میدهد اما او هم یافتن پاسخ آن
را به آينده واگذار میکند.
هر چند ایرانی به علت تاریخی که داشت و
هرگز مورد اشغال واقع نشد و هرگز تجربه تلخ مستعمره بودن را نچشید اما این
طنز عجیبی در تاریخ ما است که مثلا آثار ادبی، تاریخی، فرهنگی و... بسیار
بیشتری داریم نسبت به آنچه که در هند به چشم میخورد. چون ایرانی همواره نه
با استعمار خارجی بلکه با استعمار بسیار سختتر داخلی مواجه بوده است. در
واقع ایرانی در تاری تنیده گرفتار بود که حتی کسی همچون «ناصرالملک
قراگوزلو» که در حکومت مشروطه صدراعظم بود، دنیا را دیده و به زبانهای
فرانسه و انگلیسی مسلط بود و حدود بیست سال از زمان انتخاب احمد شاه به
پادشاهی تا روی کار آمدن سلسله پهلوی نايبالسلطنه ایران بود نمیتوانست
خود را از این تار برهاند. این تار که بیشتر از سنت مایه گرفته بود تا
تجدد، اما در اثر صدها سال خرافهپرستی و ترویج آن در میان جامعه ایران
رواج یافته بود. استبداد، آزادی، مشروطه و قانونخواهی را در ایران باید نه
با سنت و نه با تجدد و نه با كيفيت مبارزات و... بلکه باید در قبال این
خرافهای سنجید و آسیبشناسی کرد که مثلا وقتی سرهنگ لیاخوف توپهای جنگی
را به میدان بهارستان منتقل کرد تا مجلس ملی ایرانیان را بکوبد همه مردم
دستها بسته و نگاه میکردند. چون معتقد بودند که گلدسته و آیات نوشته شده
بر درو دیوار و گلدسته مجلس همه این کفار را به سنگ بدل خواهد کرد. این
چنین تفکری هر چند که کمابيش در حال رخت بربستن از دربار و نجبا و
روشنفکران بود اما مثلا در زمان صفویه در دربار ایران چنین امری تا آن حد
رواج داشت که شاهاسماعیل صفوی معتقد بود نباید با توپ و تفنگ مقابل
عثمانیها جنگید چرا که این سپاه اسلام شیعی به راحتی همه آنان را شکست
خواهد داد. اما وقتی خود شکست خورد به چنان دردی مبتلا شد که مجبور شد با
تریاک آن را تسکین دهد چرا که هنوز او گمان میکرد نه عثمانیها قدرتمند
بودند كه پیروز شدند، بلکه خدای شاهاسماعیل به او پشت کرده بود. والا شاید
همه ترکهای عثمانی تبدیل به سنگ میشدند. از این رو انقلاب را باید با
توجه به حجم مقاومت نه استبداد بلکه تفکر غالب بر مردمی نگریست که باید
نیروی اجتماعی همان انقلاب را فراهم کنند.
بنابراین از این پس اين
تناقض را بايد در جايى مورد بحث قرار داد و علت این بررسی هم آن است که به
هر حال اینکه چرا مشروطه سرنوشتی چنین یافت جایی مورد بحث قرار گیرد. این
بحث باید فراگیر باشد و همه از آن باخبر شوند.
تا بدین ترتیب دستمایهای
برای فردا قرار گیرد. باید به تندروها خطاهایشان را گوشزد کرد و از آن سو
به محافظه کاران کمی شجاعت یاد داد. در ایران تا مادامی که تندروها و
محافظه کاران به توافقی برای حرکت دست نیابند هیچ تحول عمیقی رخ نخواهد
داد. و از همین روست که ناصرالملک در نامهاش به طباطبایی مینویسد:
«...شاگردهای فارغالتحصیل از مدارس بیرون خواهند آمد و آنوقت مملکت ایران
بقدر کفایت آدم خواهد داشت که بتواند این حرفهایی که امروز میزنند و ابدا
ثمر و فایدهای ندارد از روی علم و بصیرت بهموقع اجرا بگذارند».
اشاره
ناصرالملک به شعارهای مشروطه است و از طباطبایی میخواهد به جای اين
شعارها مدرسهاي برای مسوولان فردا تاسیس شود تا آنان بتوانند کشور را
اداره کنند. اما این مساله با بیتوجهی روحانیون مشروطهخواه مواجه میشود.
اما وقتی ناصرالملک نايبالسلطنه میشود بنیانی را ایجاد میکند تا وقتی
که رضاشاه میآید و با کمک همان دانشآموختگان در طول 16سال ایران را به
اندازهاي بیشتر از حد تصور بازسازی میکند.
قربانی تفسیر
و اما باز
گردیم به آن مشروطهای که خواستهایی داشت. و اين خواستها همچنان با ما
در امروز ساری و جاری است. آنها خواستهایی مترقى و از تجدد اروپایی سر
برآورده بودند و درست است كه اين انديشهها وارد فرهنگ ايرانى شدهاند،
اينها همه حضور داشتند، اما نتوانستند در وجدان جامعه ايران جايگزين
بشوند. يعنى بذر اين انديشهها نتوانست خودش را به عنوان يك نهاد مدنى و يا
يك نهاد اجتماعى در جامعه ايران جا اندازد. در نتيجه انديشههایى تجلي
يافته قربانى تفسیر ما میشدند. تفسیری که از همان خرافهها و باورها و
عادتها نشات میگرفت. چون جامعه ما جامعهاى سنتى بود و توان فهم اين
مسائل را نداشت. این مسائل برای اینکه در جامعه ایرانی نفوذ کند نیاز به
پیشزمینهای داشت. این چنین پیشزمینهای هر چند در درون جامعه و باور
ایرانی جایی برای نشوونما داشت اما همه آن متناسب با اینکه محیطی برای رشد
اندیشه تجدد اروپایی که بیشتر از انقلاب کبیر فرانسه و کمتر از انگلستان
میآمد نداشت. چرا که این محیط، به شدت برای مدرنیتهای که از غرب میآمد،
سمآلود بود. این چنین محیطی با اندیشهای که از قفقاز و روسیه میآمد از
قبل جایی یافته بود. اما فرهنگ ویژهای که ایرانی داشت و همواره در این
فرهنگ به همه چیز و همه چیز مشکوک است سبب شد تا به مدرنیتهای که از غرب
میآمد نیز مشکوک شود. ضمن اینکه اندک آشنایی ایرانیان به مدرنیته در واقع
از کانالی میگذشت که در طول یک قرن قسمت اعظمی از ایران را جدا کرده بود.
روسها در طی دو جنگ چنان در ایران لکه ننگی از خود به جای گذاشته بودند که
جامعه ایران همواره به آنان با دیده شک مینگریست. از نظر ایرانیها
انگلیس استعمارگر بود اما استعماري نرم بود. او دولتهای هوا خواه خود را
بر مصدر کار میآورد اما روسها از آن بدتر قسمتهای بزرگي از ایران را که
نسبت به بقیه ایرانیتر بودند از آن جدا کرده بود.
از دیگر سو
روشنفکرانی بودند که باید به مثابه قابله عمل میکردند. در آن دوره
روشنفكرى ايران که با اين انديشههای مترقی مواجه مىشدند، به جهت اين كه
از يك جامعه سنتى و عقبمانده مىآمدند، آن ذهنيت و توانايى ذهنى را براى
درك اين مسائل نداشتند. از يك طرف اين مفاهيم و مباحث را به صورت
تقليليافتهاى مى فهميدند و از دیگر سو در انتقال آن از همان فهم
تقليليافتهاى را كه با بدفهمىهاى بسيارى همراه بود، نمىتوانستند سريع و
آشكار در جامعه ايران مطرح كنند. در نتيجه مجبور مىشدند اين فهم تقليل
يافته را با فاکتورهایی عقبمانده و سنتی که در جامعهی ایران نفوذ داشت
تطبيق دهند. از این رو مشکل میتوانستند در جامعهای که معتقد است لیاخوف
روس اگر توپ شلیک کند سنگ میشود، این نظریه را تبیین كنند که بدون رای
مردم نباید سنگ از روی سنگ برداشته شود و شاه که خود را ظلا... میخواند
همه امور را به اختیار نمایندگانی بگذارد که مردم تعیین میکنند.
منبع: مشروطه ايراني، ماشاءالله آجوداني، نشر اختران، چاپ 82
يادداشتهاي سيد محمد طباطبايي، حسن طباطبايي، نشر آبي، چاپ 83
برخی تصمیمگیریها و برنامهها این گمانه را در ذهن ایجاد میكند كه گویی با گذشت سه دهه از انقلاب، هنوز هم برداشت مناسب و درستی از حضور زنان در جامعه شكل نگرفته است. نمونه این برداشتهای نادرست ارائه طرح تفكیك فضای جنسیتی در دانشگاههاست، مسئلهای افراطی كه در همان اوایل انقلاب نیز چند مرتبه از سوی گروه هایی طرح شد اما برخورد قاطع امام(ره) نشان داد كه خوشبختانه اسلام قرائتی تندروانه از متن اسلام نیست و به جای دیواركشی و سد و مانع گذاشتن میان زنان و مردان باید امور را به گونهای سامان داد كه تعامل مناسبی در جامعه برقرار شود.
سوال این است كه آنهایی كه امروز چنین طرحها و مسائلی را پیشنهاد میكنند، چگونه روزهای انقلاب و حضور پا به پای زنان و مردان ایرانی در كنار هم را به یاد نمیآورند؟ آیا آن دوران میان زنان و مردان دیوار و حائل كشیده میشد و یا تفكیك زنان و مردان خواست انقلابی ما بود كه اكنون سه دهه بعد از انقلاب از جدایی زن و مرد سخن به میان میآید؟ در زاویه دیگر باید پرسید كه آیا تمام مسائل و مشكلات جوان امروز ایرانی تفكیك جنسیتی است؟ همدلانه جای تاكید دارد كه به جای سخن گفتن از تفكیك جنسیتی زمان آن رسیده كه برای مقابله با آسیبهای اجتماعی و روانی موجود در جامعه تمهیدی اندیشیده و برای احقاق حقوق تضییع شده زن ایرانی در تمام محاكم قضایی ایرانی مرجعی تعیین شود. نباید از یاد برد كه طرح و برنامههایی كه امروز تحت عنوان تفكیك جنسیتی از سوی این دانشگاه و آن دانشگاه و در نهایت وزارت علوم ارائه میشود، برباد دهنده هزینه و اعتباری است كه باید برای جوان ایران خرج شود و به جای این طرحهای بیهوده فكری به حال اشتغال جوانان شود. نباید از یاد برد كه امام خمینی بارها با دعوت از بانوان ایرانی برای دخالت در سرنوشت خود و كشور تلاش كردند به همگان بقبولانند كه حضور اجتماعی زن در جامعه ایران حتی بعد از انقلاب اسلامی هم قطعی و حتمی است. با اینهمه اما معلوم نیست كه چگونه باردیگر جمعی كه خود را وفادار به ارزشهای نظام و انقلاب معرفی میكنند، به دیدگاههای واپسگرایانه را مجال طرح میدهند و تنها طرحهایی از جمله تسهیل چندهمسری و ترویج ازدواج موقت، تشویق دختران دانشآموز به ازدواج و افزایش زاد و ولد و در نهایت تفكیك جنسیتی را مطرح میكنند. این پیشنهاد آن قدر سوال برانگیز است كه آدمی در پاسخ به این مسئله وامیماند كه چه برداشتی از نسل جوان امروز ایران در ذهن مسوولان جای دارد كه به خود حق میدهند طرح تفكیك جنسیتی در دانشگاه را اجرا كنند.
آیا جوان ما قادر نیست بر رفتار و كردار خود تسلط داشته باشد و زندگی خود را مدیریت كند كه لازم میشود عدهای برنامه جداسازی كلاسهای دختران و پسران را پیشنهاد دهند؟ تا چه زمانی قرار است درباره تمامی عرصههای مرتبط به زندگی جوان ایرانی تصمیمگیری شده و جوانان در این فرایند نسبت به آرمانهایی كه همگان بر آن تاكید داشتند، دلسرد شوند.
دیگر جای بازگویی این نكته نیست كه شعار اسلام جدا كردن زن و مرد نیست. اسلام دین احساس امنیت است، نه اینكه هر روز در جراید ایران خبر تجاوز گروهی به زنی منتشر شود. اسلام دین همدلی و برابری و احترام به حقوق انسانهاست
+شهروند
شیخ محمدعبده
1- زندگي وآثار
شيخ محمد عبده در سال 1266ه.ق. در يکي از دهکده هاي مصر به نام "محله نصر"
متولد شد. نامش محمد بود و پدرش را عبده خطاب مي کردند، شغل او در ابتدا کشاورزي بود.
در
سن 13 سالگي به اجبار پدر براي تعليم معارف اسلامي وارد مرکز "جامع احمدي"
شد. او آموزه هاي آنجا را دوست نداشت و آنجا را رها کرد اما پس از مدتي به
سفارش شيخ درويش(دايي پدرش) که نظرات او را مي پسنديد دوباره به جامع
احمدي بازگشت و بعد به جامع الازهر رفت.
علاوه بر شيخ درويش او از
محضر شيخ حسن الطويل و سيد جمال الدين اسد آبادي بهره برد. همچنين به
توصيه سيد جمال به مطالعه علوم عقلي پرداخت و وارد شغل معلمي شد و شاگردان
زيادي را تربيت نمود که از جمله مي توان به محمد رشيد رضا، سعد زغلول، طه
حسين، عبدالغادر مغربي، مصطفي عبدالرزاق اشاره کرد.
عبده علاوه بر کار
معلمي کار سياسي هم مي کرد و به خاطر همين کار وارد حزب وطني شد. وي
همچنين بنا به پيشنهاد رياض پاشا (وزير خديو پاشا) به سردبيري روزنامه
"وقايع مصريه" منصوب شد.
عبده در انتشار روزنامه عروه الوثقي با سيد جمال نيز همکاري مي کرد.
محمد
عبده پس از چند سال و با تغيير و تحولي که در بدنه سياسي- اجتماعي جامعه
ايجاد شد، با عضويت انتصابي در اواخر عمر در مجلس شورا که هيئتي مشورتي
بود، زندگي خويش را سراسر به اصلاح فکر ديني و سازمان هاي ديني و
فعاليتهاي خيريه وقف کرد.
در سال 1899 خديو مصر عبده را به مقام مفتي منصوب کرد و تا پايان عمر بر اين مسند باقي ماند.
محمد عبده در سال 1323 ه.ق. به علت بيماري سرطان در گذشت.
مهمترين آثاري که از عبده به جاي مانده است عبارتند از:
1- الاسلام الرد علي منتغديه
2- اصلاح المحاکم الشرعيه
3- تفسير المنار
4- رساله التوحيد
5- شرح نهج البلاغه
2- انديشه هاي اصلاحي شيخ
الف)
عبده شاگرد مکتب سيد جمال بود اما شيوه ها و نوع برخوردش با او همگون
نبود. او بعد از تبعيد سيد جمال در روزنامه مصري، خط اصلاح طلبانه اي را
پيش گرفت و گرايش هاي انقلابي را به رعايت تمامي جوانب فرا مي خواند.
تمامي همت و تلاش عبده به اصلاح فکري و تربيتي معطوف مي شد و از اصطکاک
سياسي با دولت انگليس بر حذر بود.
ب) عبده از مبازرات شديد سياسي پرهيز مي کرد و بيشتر به جريان اصلاحي توجه مي کرد.
ج) عبده اصلاح تربيتي و فرهنگي را مقدم بر همه چيز مي دانست.
د) عبده در شکل مبارزه به کادر سازي و تربيت نيرو معتقد بود.
ه)
همنشينان او اکثرا از حوزويان و دانشگاهيان بودند. محفل درس او را اين
افراد گرم مي کردند. حتي مستمعان سخنراني هاي او در مساجد را اغلب اين
طبقه شکل مي دادند.
و) او اصلاح اجتماعي را در پرتو اصلاح فردي مي داند گرچه به زندگي اجتماعي و احکام آن بي توجه نيست.
تمايلات عبده به اصلاح اجتماعي
محمد
عبده در زمان حکومت خديو عباس به او نزديک شد تا اهداف خود را عملي کند.
او با قانع کردن خديو در سه زمينه اصلاحات را شروع کرد. اولين قدم دانشگاه
الازهر بود که با تغيير امکانات رفاهي و تغيير برنامه هاي درسي فصل نويني
را در جهت پيشرفت علمي آنجا آغاز کرد. قدم بعدي اصلاح در اوقاف بود و
مرحله آخر اصلاح در دادگاههاي شرعي بود.
شيخ محمد عبده بعد از آنکه
مفتي مصر شد با فتواههاي خود باعث شد که ديدگاه و نظريات بسياري از مردم
را راجع به اسلام و مسائل جهام اسلام تغيير دهد تا اينکه آنها از بسياري
از عقايد نادرست ديرين خود دست بکشند.
3- توجه به اصلاحات ديني
شيخ
محمد عبده چاره مقابله با هر دو جريان تحجر و غربزدگي را احياي فکر ديني و
بازگشت به سرچشمه هاي اصلي شريعت اسلامي از راه مبازره با تقليد مي دانست.
وي به مانند سيد جمال با اين فکر مخالفت کرد که باب اجتهاد از زمان احمد
حنبل بسته شده و از اين جهت با علماي الازهر مخالف بود. البته معتقد بود
که تنها راسخان در علم مي توانند به اجتهاد بپردازند.
در مواجهه شريعت اسلامي با مسائل دنياي جديد و تطبيق آنها با هم به نظر عبده بايد دو اصل را به کار بست:
1- اصل مصلحت يا استصلاح
2- اصل دوم تلفيق است که مقصود عبده از آن آميختن و سازگار کردن مذاهب مختلف است در حل مسائل اجتماعي
وي
نه تنها در برابر مذاهب اسلامي غير از مذهب خود اعم از مذاهب اهل تسنن يا
مذهب شيعه بلکه نسبت به اديان يهود و مسيحيت هم با تساهل رفتار مي کرد.
4- انديشه هاي سياسي
عبده
دو آرزو داشت. يکي آرزوي وحدت و اتحاد ملت مسلمان و دوم آرزوي يگانگي ملت
مصر که شاخه اي از امت اسلامي بود. گرچه اين دو آرزو چندان با هم قرابت
نداشتند اما او سعي کرد که هرگز از جدايي بين سياست و ديانت صحبت نکند و
اعتقادي هم به آن نداشت.
او حکومتي را مي پسنديد که در آن کارها بر
اساس مشورت مردم پيش رود و معتقد بود که حاکم اسلامي بايد به پيروي از
شريعت اسلامي و مشورت با اهل حل و عقد به دادگري حکومت کند.
5- عبده و وحدت دنياي اسلام
شيخ
محمد عبده مانند سيد جمال به وحدت دنياي اسلام مي انديشيد و با تعصبات
فرقه اي رابطه اي نداشت. شرح نهج البلاغه او گامي موثر در تقريب بين مذاهب
اسلامي بود. در جاي جاي اين کتاب مي توان ارادت و علاقه قلبي وافر شيخ
عبده را به حضرت علي(ع) يافت. وي در راستاي گفتگوي اديان نيز به ايجاد
مرکز و مجتمعي با شرکت علماء اديان اسلام و مسيح و يهود به نام جمعيت
التقريب بين اهل الاسلام واهل الکتاب" پرداخت.
نظريات عبده درباره
مساله تلفيق فقه مذاهب اسلامي بيشتر در کتاب "الاسلام والنصرانيه" او درج
شده است. عبده با طرح اصل تلفيق و فقه مقارن از مذاهب اسلامي و حتي فراتر
از آنها با اجتهاد آزاد خود گرايشات تقريبي خود را بروز داد. شيخ درباره
جمعيت دارالتقريب نيز که بعدها تشکيل شد نيز گامهاي موثري برداشت و تا چند
سال شاگردان او در مقام مفتي و رئيس الازهر و علماي طراز اول مصر بودند.
شيخ محمد عبده شديدا با اختلافات و نزاع هاي فرقه اي غير منطقي و زيانبار
مخالفت مي کرد.
منابع ومآخذ
1- شيخ محمد عبده سيد مصطفي حسيني طباطبايي.
2- سيد جمال الدين حسيني پايه گذار نهضت هاي اسلامي صدر واثقي.
3- انديشه هاي اصلاحي در نهضت هاي اسلامي اخير محمد جواد صاحبي.
4- سيري در انديشه سياسي عرب حميد عنايت.
5- مباني نهضت احياي فکر ديني محمد جواد صاحبي.
6- تاريخ جنبشها وتکاپوهاي فراماسونري در کشورهاي اسلامي عبدالهادي حائري.
7- استراتژي وحدت در انديشه سياسي اسلام (2) سيد احمد موثقي.
8- انديشه سياسي در اسلام مصر حميد عنايت ، بهاء الدين خرمشاهي.
9- انسان دوستي در اسلام مارسل بوازر ، محمد حسن مهدوي اردبيلي وغلام حسين يوسفي.
‹‹ اي طالب روزي بنشين كه بخوري ، واي مطلوب اجل مرو كه جان نبري، صيادبي روزي در دجله ماهي نگيرد وماهي بي اجل در خشك نميرد›› ‹‹سعدي››
چند صباحي است كه آينه اقتصاد ايران دستخوش تغيير و تحولاتي شگرف شده است و آينده اي را متصور نمي كند.اين جمله كساني است كه از وضعيت حال ناراضي مي باشند. اما چرا مي گويند آينده اي روشن رانمي توان تصور كرد؟
عمده دلايلي كه مي توان نام برد عبارتند از : وضعيت نفت ، صنعت ، طرح تحول اقتصادي و در مجوع رشد يا ركود اقتصادي و...
اگر بخواهيم نگاهي اجمالي به تك تك پارامتر هاي فوق بپردازيم مي بايست ابتدا از نفت شروع كنيم. از سوي كارشناسان صنعت نفت و توسط مجمع تشخيص مصلحت نظام درباره چشم انداز مخازن زير زميني نفت كار كارشناسي زيادي انجام گرفته است
كارشناسي اين كارشناسان نشان مي دهد تا چند ديگر كار به جايي مي رسد كه حتي نفت خام هم بايد وارد كنيم ،چرا كه روند افزايش جمعيت، افزايش الگوي مصرف ، روند افت فشار مخازن وروند كاهش سرمايه گذاري همراه با تكنولوژي هم دست به دست هم داده تا مملكت را با اين فاجعه روبه رو كرده و اين در حالي است كه از روند آلوده كردن محيط زيستوخطرات مترتب بر آن صحبتي به ميان نياورده ايم.
حال اگر بخواهيم در حال حاضر اقتصاد ايران را بدون در آمد نفت متصور كنيم- اگر نگوييم با فروپاشي – با بحران فلج كننده اي رو به رو هستيم.
در صنعت روز به روز بر مشكلات افزوده مي شود از يك سو صنايع ما داراي دستگاه هاي مستهلك وانرژي بر مي با شند كه با ايجاد طرح تحول اقتصادي هزينه تمام شده كالابالا مي باشد واز سوي ديگر بدليل افزايش قيمت مواد اوليه و همچنين واردات بي رويه صنعت وهمچنين عدم سر مايه گذاري بخش خصوصي ؛ را دچار ركود فراگير نموده است .
شاهد و گواه اين گفتار را مي توان در شهرك هاي صنعتي سراسري كشور و آمار بيكار شدگان از صنايع مشغول به فعاليت جست.
اما طر ح تحول اقتصادي كه در حال حاضر در حال اجراست . كار درستي است كه بايد اجرا مي شد .واينكه دولت هم اين اقدام را صورت دادخوب بوده است ولي بايد مشخص شود كه منظور از اصلاح قيمتها چيست؟ قيمتها بايد در كجا تعيين شوند؟ اين سئوال هاي اساسي است كه پاسخ دادن به آن ما را به سر منزل مقصود خواهد رساند.
حال با توجه به اين كه آمار هاي دقيقي از سوي دولت ارائه نمي شود وبر اساس شواهد وقرائن اين سئوال در ذهن متبادر مي شود آيا وضعيت اقتصادكشور بحراني است؟ اگر بحراني است چه بايد كرد؟
حال كه مملكت به سوي حذف يارانه هاي 90 ميليارد دلاري پيش مي رود پيشنهاد مي شود با پر هيز از پوپوليسم كسب آراي مردم ، با كمك در آمد نفت و يارانه هابه طرحي بنيادي و توسعه پايدار بپردازيم. اين را بدانيم كه مخزن نفت ما پايان پذير است ، معادن اورانيوم دنيا به ويژه ايران پايان پذير است ،بنابر اين بايد به سوي تكنولوژي انرژي خورشيدي ، بادي و ديگر انرژي هاي نو گام برداشت كه پايان پذيرند. دنيا ي امروز از نظر حياتي واستراتژيك دنياي تنوع منابع انرژي است. دنياي محيط زيست سالم ودنياي ارتباطات است و مردم را نمي توان در بي اطلاعي نگه داشت.دولت اوبا ما با حمايت كامل و با شتاب وادعاي دو ميليون اشتغال و محيط زيست سالم به سوي انرژي خورشيدي مي رود وما نبايد از اين تجربه بشري غافل باشيم. آيا درست است كه ايران بدون نفت و بدون انرژي نو دست گدايي به سوي امريكا دراز كرده واز آن كشور، تكنولوژي انرژي خورشيدي لب كند؟ تا زماني كه از در آمد نفت محروم نشدهايم ، چرا به سوي توسعه پايدار نمي رويم؟
در آينده دنيااز آن كشور هايي خواهد بود كه با توليد انر ژي ارزان بتوانند تاثير شگرف توليدات خود در عرصه مختلف بگذارند وبا اجراي يك سياست ميالياتي درست سير گردش پولي را آسان نمايند .
عيش خود گر به خدا باز گذاري حافظ///////////////////// اي بسا عيش كه با بخت خداده كني
دربخش صنعت هم با بر نامه ريزي بلند مدت ودادن سبوسيد هاي وعده داده شده و اصلا ساختار توليد گامي در جهت شكوفايي آن نماييم.و بدانيم كه توسعه صنعتي امكان پذير نيست مگر با بكار بستن مديرت نوين در قسمت اداري و حذف كردن بوركراسي اداري معمول. و بوجود اوردن واحد هاي تخصصي تحقيق و توسعه براي جوابگو بودن به نياز بازار ومشتريان.
و اين دو گامي است براي توسعه پايدار كشور .كم كردن التهاب در بازار وافزاش رضايت عمومي و رفاه وعدالت الزامي است.
ادامه دارد...
(ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ)
۱۷ مرداد سال ۱۳۷۷ روزی است که طالبان با هجوم وحشیانه به کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در مزارشریف محمود صارمی خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی را به همراه ۱۱ دیپلمات دیگر به شهادت رساند و از آن پس روز خبرنگار با نام شهید بزرگوار “محمود صارمی” برای همیشه ایام عجین شد.
با اینکه خبرنگاران بی شماری پیش از این در راه انجام وظیفه خطیر خبررسانی جان خود را از دست داده اند و این روند اکنون و در آینده نیز ادامه خواهد یافت لیکن باید بپذیریم شهادت صارمی نقشی تاثیر گذار در تعیین روز خبرنگار درپی داشت و این فرصت را فراهم آورد تا دستکم سالی یک بار این حرفه و دست اندرکاران آن بیشتر مورد توجه قرار گیرند.
گرچه نامگذاری روز خبرنگار جنبه نمادین دارد و گویا قرار نیست اتفاق خاصی در این روز برای اهالی این حرفه بیافتد اما همین که افکار عمومی با بخشی از موانع و مشکلات اهالی خبر و رسانه آشنا می شوند را باید به فال نیک گرفت و از آن جمله می توان موضوع کمبودها و کاستی های معیشتی و امنیت شغلی خبرنگاران اشاره نمود.
اگر کمی ریزتر به مسائل بپردازیم می توان گفت که بسیاری افراد از خبرنگاران تصور کسانی را دارند که می توانند مزاحمتی ایجاد کنند و برای رفع آن باید به نحوی از انحا دهانشان را بست و قلمشان را اصلا ح کرد! این تصور نتایج مختلف و عجیبی دارد که همه در راه تامین هدف واحد انجام می شود: بهره برداری از ضعف مالی برخی خبرنگاران، ندادن اطلاعات دقیق و پرهیز از دستیابی آنها به جزییات، خودی و غیرخودی کردن خبرگزاری ها و رسانه ها و خبرنگاران، پاسخگویی ناشایسته به سوالا ت آنها و ممانعت از حضور بعضی خبرنگاران در مراکز و ادارات کلیدی شهر!،عناد ورزی و خصومت های شخصی تنها نمونه ای از رفتارهای متفاوتی است که با این جماعت می شود.
با این همه اکثر خبرنگاران و اهالی نجیب رسانه هنوز ایستاده اند و اعتقاد دارند که علی رغم همه بی مهری ها و نگاه ها و سخنان گاهی توهین آمیز، وظیفه اطلا ع رسانی و صیانت از حریم قلم و بالا بردن آگاهی مردم بر عهده آنهاست این در حالی است که اکنون بیش از هر زمانی مردم به اوضاع منطقه و محل خود مسلط هستند و از اخبار دقیق و به روز با خبر هستند ، مردم خود میدانند چه کسانی واقعا خبرنگارند و چه کسانی فقط نام خبرنگار را یدک می کشند.
معنی خبر و خبرنگار دیگر مانند گذشته نیست، دیگر زمانی نیست که هر فردی به واسطه علاقه و یا داشتن شغلی وارد این حرفه شود، علم خبر و رسانه بسیار گسترده تر از یک خبرنگار روزنامه بودن و یا راه انداختن یک نمایندگی برای امرار معاش شده است، گستره و عرصه رسانه بسیار پیچیده تر از آن است که بتوان بدون مطالعه و کسب اطلاعات بروز و پیش از همه ی آن ها زیرکی و هوش و استعداد وارد این عرصه شد.بعلت پیچیدگی و حساسیت بالای حضور در عرصه رسانه ایی باید در جامعه برای ایجاد و یا ارتقاء یک رسانه، در پی افراد نخبه بوده و استعداد یابی شودو تمهیداتی اتخاذ کرد که تفکیکی میان وقایع نگاری و خبرنگاری ایجاد شود .
مفهوم و کارکرد رسانه خصوصا در دهه اخیر پیچیدگی ها و ابعاد مختلف بسیاری پیدا کرده و به تبع آن افراد وابسته و پیوسته به رسانه ها نیز باید شرایط و خصوصیتهایی مطابق این تغییرات رو به جلو داشته باشند.
برخی بر این باورند که رسانه در دنیای مدرن ساحتی از اندیشه است. اما این ساحت الزامات و مبانی خود را دارد که می توان بزرگترین ویژگی آن را در تاثیر گذاری و جهت دهی افکار عمومی دانست. گوناگونی مطبوعات و گسترش انتشار نشریات متنوع و متفاوت و به طور کلی جایگاه رسانه ها در تنویر افکار و ایجاد فضایی برای تضارب آراء و همچنین اهمیتی که رسانه های گروهی در ارتقای سطح آگاهی و تعالی فرهنگ و دانش عمومی دارند، بی گمان یکی از مهمترین عوامل فرهنگی در دنیای مدرن است.
محققان و پژوهشگران یکی از نشانه های پویایی و تحرک توسعه و بسط فرهنگی هر جامعه ای را در گسترش رسانه های آن می دانند. چرا که معتقدند توسعه فرهنگی، به معنای گسترده آن که در برگیرنده گشایش و گسترش گفت وگوهای فلسفی و فرهنگی و ادبی و هنری است. اینها عواملی اند که رشد خود آگاهی جمعی را دامن می زنند و زمینه ساز توسعه سیاسی و اقتصادی و پیشرفت علوم و در واقع نخستین پیش شرط حل بنیادی مسایل و رفع مشکلات فراگیر جامعه هستند.
روز خبرنگار در پیش است اما بهتر است آنان که دغدغه رفع نیازهای این جماعت را دارند، از خود بپرسند که واقعا هر سال چه تغییری در وضعیت رسانه ها رخ می دهد و چه میزان از محرومیت ها و ممنوعیت ها کاسته شده و خبرنگار امروز با خبرنگار یک سال قبل تا چه اندازه امکان ارتقای کیفی شغل خویش را پیدا کرده است؟ در روزهای سخت و دشوار دست اندرکاران مطبوعات مستقل محلی هم آنانی که آرمانهای اخلاقی، انسانی و رویکردهای حرفه یی مانع از فروش اندیشه و قلمشان می شود و اعمال و رفتارشان را در چارچوب قانون و عرف محدود می کند، برگزاری آیینهای کلیشه یی و شعارزده ی بزرگداشت روز خبرنگار و تجلیل از خبرنگاران از اهمیتی چندان قابل توجه برخوردار نیست.
نکته ی قابل تاملی است که بدانیم، خبرنگاران و روزنامه نگاران مستقل که همواره در رساندن خبر به جامعه و بیان دشواریها و مسائل جامعه به گوش مسئولین پیشقدم بوده از کمترین امکانات دولتی محروم هستند، و در برخی مواقع برای انتشار برخی خبرها و نقادیهایشان استنطاق می شوند!
در هر جامعه و صنفی، افرادی که فعالیت و تلاش بیشتری در حرفه و تخصص خود دارند، همیشه از دیگران مستثنی و برتر هستند، شاگرد زرنگ،نقاش و خطاط زبده، عکاس و تصویر بردار برجسته، ورزشکار مدال آور و قهرمان هر کدام به نحوی از دیگر همتایانشان که تلاش و فعالیت کمتری می کنند پیشتر بوده و از این رو تقدیری در خور شانشان از ایشان به عمل می آید ولی روز خبرنگار که می شود از چاپخانه تا موزع، حروفچین، دکه دار و آگهی بگیر، وقایع نویس و خبرنگار و نویسنده به یک صورت تقدیر می شود، منظور این نیست که کار دیگران کم ارزش است، خیر، اما روز، روز خبر نگار است و برای خبرنگار! البته نه روز خبرنگار نماهایی که فقط به فکر کسب آگهی تبلیغاتی برای نشریه مطبوع خود بوده و فقط فکر پر کردن جیب خود هستند و با مخفی شدن پشت نام خبرنگار زحمات دیگر خبرنگاران فعال و پاک را با برخی حرمت شکنی ها، سیاه نمایی ها و هتاکی ها زیر سورال می برند.
و توصیه ای برادرانه به همکاران خبرنگار: هیچکس از صداقت گویی صدمه ندیده است، تحمل یکدیگر و احترام به افکار دیگران از بزرگمنشی است، تخریب چهره همکار، فرومایه گی خود است ، همچنان که حمایت از همکاران زحمت کش و صدیق حاضر در این عرصه، بزرگی و گذشت از برخی ناملایمات منش جوانمردان است.
امید واریم رسالت خبرنگار که صداقت و روشنگری است، سبب شود تا سر فروبردگان در برف جهالت و خود بزرگ بینی سرها را بیرون آورند و کسانی که از موضع بالا به مردم مینگرند سر فرود آورند چرا که:” خیر الامور اوسطها ” همیشه حد را نگهدارند تا بر مردم انصاف داشته باشند تا مردم نیز به انصاف نگاهشان دارند!
در مورد شرايط ويژهء ايران در آستانه و هنگام كودتاي 28 مرداد 1332 و علل وقوع اين كودتا و نيز شرايط تاريخي پس از آن (تكوين نهضت مقاومت ملي) گزارشها و پژوهشهاي بس متنوع و متعددي، نوشته و منتشر شده است. اين نوشتار ميكوشد از منظري متفاوت و با تمركز بر رفتار سياسي و كنش اجتماعي محمد نخشب، ايدئولوگ و دبير كل جمعيت آزادي مردم ايران، اين رويدادهاي تاريخي (وضع ايران پيش و پس از كودتاي 28 مرداد) را به اجمال، تبيين و بررسي كند و نشان دهد كه كودتاي مزبور، از سوي برخي نيروهاي سياسي، پيشبيني شده بود...
هر چند ممكن است در نگاه نخست، به ويژه از اين روزگار و زمانه، كودتاي آمريكايي - انگليسي 28 مرداد، اتفاقي يكباره و رخدادي غيرمنتظره، ارزيابي و تحليل شود، اما بررسي اسناد و مدارك آن دوران تاريخي نشان ميدهد كه برخي از نيروهاي سياسي جامعه، نسبت به احتمال وقوع چنين واقعهاي، هشدارهاي لازم را عنوان كرده و اعلام خطر كرده بودند.
به عنوان نمونه، روزنامهء «مردم ايران»، ارگان جمعيت آزادي مردم ايران (به رهبري دكتر محمد نخشب، نظريهپرداز نهضت خداپرستان سوسياليست) در 28 ارديبهشت 1332و درست در سه ماه پيش از وقوع كودتا عليه دولت ملي، با اعتراض به سفر دالس، وزير امور خارجهء ايالات متحده به منطقه، تيتر ميكند كه: «دالس، اين نماينده امپرياليسم آمريكا از خاورميانه به دور!»; «مردم ايران» همچنين در چهارم خرداد 32 مينويسد: «آمريكا بايد همچنان نقش خود را در كمك به استعمار انگلستان ايفا كند...
اينها ميخواهند از اين نظام منحط و از اين نظام ظالمانه حمايت كنند و از قيام و جنبش ملتهاي اسير كه براي از هم گسيختن زنجيرها به پا خاستهاند جلوگيري كنند.»
اين مطلب، در سرمقالهء مردم ايران درج شده و نوشتهء محمد نخشب بود.
ارگان جمعيت آزادي مردم ايران همچنين در شمارهء 29 خود تصريح كرده بود: «مردم ايران! بيدار باشيد; درباريان و عمال انگليسي، توطئهء خائنانهاي عليه نهضت ملي ترتيب دادهاند.» نيز در شمارهء بعد، آمده بود: «مردم ضداستعماري ايران! قبل از اين كه سياست استعماري آمريكا در ميهن ما ريشه بگيرد، آن را قطع كنيم.»
قابل تامل است كه اين توجهات در حالي ابراز ميشود كه آمريكا، از منظر بسياري از نيروهاي سياسي، دولتي دموكرات و حامي و همراه ملل جهان سوم در برابر استعمار انگليس يا سلطهء شوروي ارزيابي ميشد.
محمد نخشب در سر مقالهء هشتم تير 1332 نيز به نقد عوامل تفرقه و عاملان اختلاف در نهضت ملي و بحرانآفرينان داخلي (از جمله مظفر بقايي و حسين مكي) ميپردازد و مينويسد: «آنان كه روزي در پيشاپيش صفوف مردم قرار داشتند و در همه جاي ايران با شور و استقبال زايد الوصف مردم روبهرو ميشدند، وقتي به صدارت و وكالت و بزرگي رسيدند، هدف مردم ايران را فراموش كردند و قدرت نيرومند ملت را از ياد بردند.» نخشب در اين مطلب ميافزايد: «آنها كه مست بادهء غرور و شهوت مقام بودند نتوانستند باز هم براي مردم و براي استقرار خواستهاي مردم، خدمتگزاران لايق و شايستهاي باشند و همهء قدرت و نيرويي را كه از فداكاري و جانبازي محرومين اجتماع و شهداي قهرمان 30 تير به دست آورده بودند، صرف زراندوزي و تثبيت موقعيت شخصي و تحميل اعوان و انصار خود به بيتالمال ملت كردند.»
اين انتقادها از برخي رهبران و شخصيتهاي برجستهء پيشين نهضت ملي و منتقدان بعدي دكتر مصدق، بسيار هوشمندانه و بدون تعارف به نظر ميرسد.
نخشب در سرمقالهاي ديگر و پنج هفته پيش از كودتا، به نقد ديدگاههاي آيزنهاور، رييسجمهوري وقت ايالات متحده و تحليل مواضع واشنگتن ميپردازد; او حمايت آمريكا از انگلستان را همموضع شدن با «سياستهاي استعماري و ضدانساني» توصيف ميكند و مينويسد: «آمريكا صراحتا ميگويد، تكليف خود را روشن كنيد، يا مسكو يا واشنگتن... جواب مردم ايران هم روشن است; مردم ايران برپاكنندگان قيام درخشان 30 تير، بانيان واقعي نهضت ملي و ضداستعماري ايران، عقيمگذارندگان سياست امپرياليست انگلوآمريكن و... در اولين وهله و در نخستين مرتبه، به نيروي خود متكي هستند.»
سه هفته مانده به كودتا، نخشب در ارگان جمعيت خود، شركت عمومي مردم در رفراندوم و راي به انحلال مجلس هفدهم را «نمودار خشم و غضب مردم ايران از دستگاه حاكمهء پيشين» توصيف ميكند. وي در عين حال به «سياستهاي تجاوزگرانهء خارجي» بيتوجه نيست; 19 مرداد 1332 مينويسد: «مردم ايران! شما به خوبي ميدانيد كه اين اولين بار نيست كه انگلستان شكست خورده و همكار وفادارش، آمريكا براي ما خوابهاي عجيب و غريب ميبيند...»
اين توجهات نخشب در كمتر از دو هفته مانده تا كودتا، بسيار قابل توجه است... او البته با قلم تند خود، بيباكانه و از منظري راديكال مينويسد: «زندگي هنگامي براي ما ارزش دارد كه كشور ما از قيد ديكتاتوري و حكومت بردگان اجنبي در امان باشد...»
نخشب در 21 مرداد به مخاطبان روزنامهء خود توصيه ميكند كه «صفوف خويش را براي مقابله با هرگونه عمل غيرملي آماده سازند.» وي با تيزبيني و در فاصلهء يك هفته تا كودتاي 28 مرداد، انسجام و آمادگي ملي را توصيه ميكند. در همين روز، «مردم ايران» در مطلبي با تيتر: «بايد مستشاران نظامي بلادرنگ اخراج شوند»، ضمن نقد رفتارهاي سياسي-نظامي دولت آيزنهاور در خاورميانه و با اشاره به ملاقات شوارتسكف، مستشار نظامي با دربار، مينويسد: «دربار اين بار قصد دارد با يك كودتاي سياه توسط سركردگان خائن ارتش و با هدايت مستقيم مستشاران نظامي آمريكا در ارتش، زمام امور را در دست گيرد.» ارگان نهضت خداپرستان سوسياليست از مردم ايران ميخواهد كه «بيدار» باشند و «بيش از پيش، آماده» و از دولت درخواست ميكند: «هر چه زودتر، مستشاران نظامي آمريكا را كه در راس ارتش ما قرار دارند و سبب نقض حاكميت ما شدهاند، بدون كوچكترين درنگ و كمترين ارفاق از ارتش، اخراج كند.» مطلب مزبور، «هرگونه اهمال» در اين مورد را «به ضرر، نهضت ضداستعماري» ارزيابي ميكند و لزوم «هوشياري كامل» را براي غلبه بر «اين توطئه» مورد توجه قرار ميدهد، اما تحولات، سمت و سويي ديگر دارد...
در 25 مرداد، كودتاي نخست، محقق ميشود و البته، شكست ميخورد; شاه به اتفاق ملكه ثريا به بغداد ميگريزد. روز بعد، آخرين شمارهء ارگان جمعيت آزادي مردم ايران منتشر ميشود. فضاي عمومي نشريه، تصوير كوچكي از فضاي عمومي جامعه، بين دو كودتاست و نيز نمايشگر راديكاليسم حاكم بر فضاي سياسي; نخشب در سرمقالهء نشريهء متبوع خود مينويسد: «مردم ايران! روز سقوط دربار و فرار شاه، روز جشن و شادي شماست. قرنها بود شاهپرستي و تشريفات سلطنتي چون خاري چشم مردم آزاده و حقپرست ايران را آزار ميداد. مردم ايران ديگر به هيچ وجه حاضر نيستند تن به بتپرستي و تحمل تجملات درباري دهند». نخشب، حرف آخر را عريان ميكند: «تنها وتنها، رژيم جمهوري است كه با روح توحيد و طرز فكر خداپرستي سازگار است.»
او تاكيد ميكند: «راه سروري و سيادت خلق، راه برانداختن رژيم خيرهسر و زورگويي، راهي كه براي هميشه وجود ديكتاتورها و جباران را به نام سلطان و شاه و هر عنوان ديگر امكانناپذير ميسازد، اشاعهء درست طرز فكر خداپرستي و اعتقاد واقعي به خداست.»ارگان جمعيت آزادي مردم ايران در آخرين شمارهء خود، ميخواهد كه: «عاملين كودتاي 25 مرداد هر چه زودتر در يك محكمهء صحرايي، محاكمه و اعدام شوند; شاه غيابا محاكمه و محكوم به اعدام شود; املاك و اموال خانوادهء تجاوزكار پهلوي جهت تاسيس بيمارستان و آموزشگاه به نفع مردم ضبط شود ومقدمات لازم جهت استقرار جمهوريت فراهم شود.»
... اما دو روز بعد، كودتاي آمريكايي - انگليسي، دولت ملي دكتر مصدق را ساقط ميكند; نخستوزير و ديگر نيروها و شخصيتهاي اصلي نهضت ملي (و از جمله نخشب) بازداشت يا مخفي ميشوند...
اين البته پايان كار (مبارزه براي آزادي و حاكميت ملي و استقلال ميهن) نيست; محمد نخشب و حسين شاهحسيني به منزل آيتالله زنجاني ميروند; در جلسهاي كه عباس رادنيا، حاج حسن قاسمي و احمد توانگر بختياري هم در آن حضور داشتند، آيتالله زنجاني ميگويد: «بايد با اين جو ايجاد شده كاري بكنيم كه مردم اميدوار باشند; بايد به مردم بگوييم كه نهضت ادامه دارد»; همهء نيروهاي ملي حاضر در جلسه، موافقند. افراد حاضر در جلسه به پيشنهاد آيتالله زنجاني شروع به نوشتن شعار «نهضت ادامه دارد» بر روي كاغذهاي معمولي - و به كمك كاربن - ميكنند. صدها جملهء نوشته شده، بريده و لوله شده و بعد از مغرب در برخي نقاط پايتخت توزيع ميشود.
اين چنين، پايهء «نهضت مقاومت ملي» گذاشته ميشود; عنواني كه ناصر صدرالحفاظي با وام گرفتن از «نهضت مقاومت فرانسه» پيشنهاد ميكند.
نهضت مقاومت ملي، به قدر توان خويش، در روزهاي سخت و خفقان حاكم پس از كودتا شعلهء آزاديخواهي و دموكراسيطلبي و استقلالجويي را برافروخته نگاه ميدارد...
مصدق به تبعيد ميرود، فاطمي اعدام ميشود و بسياري از نيروهاي ميهندوست و آزاده، دچار حبس و بند و اعدام ميشوند; خائنان به نهضت ملي، در كنار دربار و نظام سلطهجويي بينالمللي، حكومت دستنشانده را باز توليد و برپا ميكنند; و اين چنين، نخستين دولت ملي و دموكرات در تاريخ سياسي معاصر ايران (دولت دكتر محمد مصدق) با كودتا، سرنگون ميشود; كودتايي كه - آنچنان كه مورد اشاره قرار گرفت - چندان نامحتمل نبود و از سوي برخي فعالان سياسي آگاه، پيشبيني شده بود.
كودتاي 28 مرداد البته تنها توانست رژيم شاهنشاهي را به مدت يك ربع قرن ديگر تداوم بخشد; انقلاب 57 پايان عمر حكومتي بود كه نه به پشتوانهء راي و تمايل اكثريت جامعه، كه با يك كودتاي ننگين بر سر كار آمده بود...
خیام بدون تردید یکی از دانشمندان , فیلسوفان و ستاره شناسان بزرگ ایران و جهان است که جهان امروز پس از حدود 900 سال هنوز از بزرگی او سخنهای بسیاری گفته است و نامش در تمامی کشورهای جهان شنیده می شود . وی همدوره نظام الملک و حسن صباح بود . او در ریاضیات نجوم و فلسفه از همه روزگار خود بالاتر بود . همروزگاران وی را امام , حجه الحق , فیلسوف عالم , سید الحکما المشرق و المغرب , دستور و . . . نامیده بودند . متاسفانه برخی افراد که با عقاید بزرگ وی مشکل دارند وی را با لقب شاعر خطاب میکنند . در حالیکه رباعیات وی آخرین برگ زرین ( ریاضیات - نجوم - فلسفه - عرفان و . . . ) زندگی اش است و اینکه وی برای بکار بردن اندیشه و فلسفه نیک زندگی کردن از رباعیات شیرین و زیبای خود بهره برده است . علم ریاضیات و نجوم وی زبان زد روزگار بوده است و نامیدن وی با لقب شاعر نشان از کوته نگری برخی از ما ایرانیان دارد . او زمانی لب بر سخن گشود که بزرگان اسلامی جرات سخن گفتن نداشتند و افراد برجسته اسلامی مانند : شهاب الدین سهروردی و عین القضاه همدانی برای ابراز عقیده خود که تنها کمی با عقاید مسلمانان مقدس نما متفاوت بوده است تکه تکه میشوند و یا به آتش کشیده میشدند . حتی امام محمد غزالی نیز همزمان با خیام بود که او نیز از متعصبین اسلامی به حساب می آید و کتابهای مفیدی در ستایش قوانین اسلامی نگاشته است . با اینحال چندین بار کتابهای امام محمد غزالی در بلاد غرب بدلیل کفر به اسلام به آتش کشیده میشود و وی را کافر مینامند . امام غزالی بر این باور بود که اگر شخصی یهودی بوده است تنها به این دلیل است که در خانواده ای یهودی به دنیا آمده است و اگر کسی مسلمان است به همین دلیل است . پس دین او ارزشی ندارد . پس زمانی دین او ارزش پیدا میکند که او عقاید خانواده و آموزش های آنان را بدور اندازد و خود شخصا برای انتخاب دین نیک تلاش کند . برای بیان این سخنان منطقی او را کافر نامیدند . یک قرن پیش از خیام منصور حلاج که مسلمان بود به دار آویخته شد و بدنش تکه تکه گردید . قبل از وی بابک خرمدین سردار بزرگ ایرانی توسط مسلمانان و خلیفه عباسی تکه تکه شد و بعد از وی مازیار که از خاندان اصیل ایرانی بود تکه تکه گردید و دهها نمونه دیگر . با این تفاصیل از فضای وحشت و غارت گری و تقدس ویرانگر و عقب افتاده گی های فکری اعراب در ایران فیلسوف ایرانی که خود را عاری از هرگونه عرب گرایی و دین نمایی میداند زبانزد روزگار خود میشود و این تنها به آن دلیل است که متانت و زندگی ساده و بدون هرزگی و مملو از علم و دانش را برای خود بر می گزیند . او بگفته تاریخ نگاران عصبی گوشه گیر و آرام بوده است . میتوان دلیل این اخلاق او را در این سخن برنارد شاو دید :, اور
از برناردشاو پرسیدند چرا از جمع دوری میکنی و خلوت و سکوت را برگزیده ای ؟ وی پاسخ داد از معاشرت با مردمان نافهم رنج میربم
خیام شاید چنین بوده است و از مردمانی که زندگی را تنها در تفکرات کودکانه و واپس گرا میدیده اند به تنگ آمده بود و دوری از اجتماع را گزیده بود . نهایت وی در سال 517 هجری قمری بعد از گذشت حدود هفتاد و اندی سال از عمر پربرکتش بدرسود حیات گفت .
ادامه مطلب...
در شهسوار یازده طایفه بزرگ زندگی می کردند، باقیمانده طایفه های بزرگ عبارتند از: خلعت بری، قوی حصارلو یا قوی اوصلو، کلانتریه، فقیه، طالش، گلیج، رج، اساس، شورج، طالقانی و رودباری. تاریخ تنکابن به گذشته های بسیار دور می رسد. طبق مطالعاتی که از تاریخ به عمل آمده، نخستین مردمی که در این حیطه زندگی می کردند به «مردها» یا «آماردها» موسوم بودند.بیشتر محققین «مردها» یا «آماردها» را ساکنین بومی قبل از آمدن آریایی ها به ایران می دانند «مردها» مردمی سلحشور بودند و همیشه در مقابل پادشاهان و زورگویان دلیرانه ایستادگی می کردند و در تیرانداری بی نظیر بودند. شهسوار در زمان ساسانیان جزء گیلان محسوب می شد. چون حدود گیلان در آن زمان از تالش تا رود چالوس بود. فرمانروایی این سرزمین سپس در اختیار «باوندیان و قارونیان» قرار گرفت، «پادوسپانان» که از شاخه دوم گاوبارگان بودند تا زمان سلاطین صفوی (شاه عباس اول) حکومت محلی خود را بر این منطقه ادامه دادند، در زمان عمربن العلاء (145-157 هـ) رویان که تنکابن جزئی از آن بود به طبرستان پیوست. دین مردم تنکابن به احتمال زیادتا اوایل قرن دوم زرتشتی بود و اسلام بعد از آن در اینجا نفوذ کرد و حکام عرب که از طرف خلیفه بر این سرزمین فرمانروایی می کردند سنی بودند و مذهب شیعه بخصوص زیدیه بوسیله حسن بن زید (پشت شانزدهم امام المتقین علی بن ابیطالب) در این ناحیه ترویج و انتشار یافت و علت آمدن سادات به طبرستان و دامنه های البرز این بوده است که گماشتگان بنی عباس هر که از خاندان آل علی را می گرفتند شکنجه می کردند یا می کشتند. در نتیجه خاندان آل علی در جهان اسلام پراکنده شدند و بیشترشان اندیشه مبارزه با بنی عباس را دنبال می کردند و گروهی از سادات نیز در دامنه البرز و کوهستان های طبرستان جای گرفتند. در زمان طاهریان محمد بن اوس که از طرف سلیمان بن عبدالله حکومت رویان و چالوس و کلار به او محول شده بود با پسرش شروع به اذیت و آزار و گرفتن مالیات های سنگین از مردم کردند، مردم رویان که جانشان به لبشان رسیده بود سیدی پارسا به نام محمد بن ابراهیم را پیش حسن بن زید فرستادند و آمادگی خود را برای بیعت با او اعلام کردند و در نتیجه نطفه جنبش زیدیه در رویان بسته شد و همین طور سادات زیدی تا قرن هشتم ثبات خود را حفظ نمودند. بهاءالدین محمد بن حسن بن اسفندیار نویسنده کتاب تاریخ اسفندیار که در فرن 6و7 می زیست در این زمان حدود مازندران را از دینار جاری در شرق ملاط که در نزدیکی هوسم(رودسر) قرار دارد می داند پس در این زمان حدود تنکابن جزء مازندران محسوب می شده و آخرین بازمانده ساداتی که در تنکابن فرمانروایی می کردند سید رکابزن تنکابنی است که از نبیره های سید ابوالحسن بالله بوده، او از سادات بزرگ و حاکم تنکابن و رامسر از سنه (723 هـ) بوده و در آن زمان گرمرود یا سخت سر مرکز تنکابن بوده، بعد از مرگ ابوالحسن موید بالله حکومت کم کم از دست خاندان آنها خارج شد و برادران و فرزندان او به دیه موسوم به شرابه کلایه توطن جستند تا جد سید رکابزن خروج کرده و قسمتی از دیلمستان و شیرود و دو هزار را یه تصرف درآورد. در نتیجه حکومت آنان دوباره مسجل شد. او به یاری نوپاشا رانکوهی،امیره نوجهان فرماندار لاهیجان را کشت و در سال (769 هـ) که همراه با امیر نوپاشا برای از بین بردن فرزندان امیره جهان به لاهیجان لشگر کشی کردند با شکست مواجه شدند. امیره نوپاشا متواری شد اما سید در مسجد اسبه شوران به دام افتاد و به ضرب تیر و شمشیر از پای درآمد و پس از کشته شدن پای او را با ریسمان بستند و در بازار لاهیجان به دار آویختند. پس سادات کیا تا قرن هشتم بر این سرزمین فرمانروایی کردن، پس از کشته شدنسید رکابزن تنکابنی که به سادات متقدمه گیلان معروف بود سلسله متاخره گیلان شروع می شود. سر سلسله سادات متاخره گیلان امیر کیای ملاطی بوده که نسبش با امام زین العابدین(ع) می رسد که در سنه (763) در رستمدار وفات یافته و پس از او سید علی کیا در زمان سید رکابزن تنکابنی مزیست بوسیله تاج الدین محمد بن برفجانی که از بزرگان بود از سید رکابزن می خواهد نا جایی را برای اسکان یافتن خود و یارانش به او بدهد. سید رکابزن گرمرود (رامسر) را به او می سپارد و سید علی کیا پس از مشورت با سید قوام الدین مرعشی مازندران متوجه تنکابن می شود و پس از چندی عازم سخت سر می گردد. پس از کشته شدن رکابزن سید علی به زور با حمایتی که از سوی قوام الدین مرعشی می شود تنکابن را از چنگ پسر سید رکابزن بدر می آورد و خود حاکم بلامانع تنکابن می گردد و کم کم کار سید علی چنان بالا می گیرد که بربیه پیش که مرکز آن لاهیجان بود دست می یابد و تنکابن را به برادر خود سید هادی کیا واگذار می کند سید علی عاقبت در نزدیکی رشت با تمام یاران و فرزندان به قتل می رسد پس از سید هادی کیا فرزندان او بر شهسوار فرمانروایی می کردند و آخرین بازمانده از این خاندان که خان احمد گیلانی بود حکومتش به دست شاه عباس اول برافتاد. «دوران صفویه شهسوار جزء گیلان بود.» در دوران صفویه شهسوار جزء گیلان محسوب می شده و و مذهب زیدیه در اینجا تا ابتدای زمان صفویه ادامه داشته ولی در این زمان مذهب زیدی جایش را به مذهب امامیه داد. حکامی که عامل دولت صفویه در این منطقه بودند چنان زندگی را بر مردم تنگ کردند که مردم دیگر بر مال و ناموس خود ایمن نبودند و تاریخ زمان صفویه نشان می دهد که مردم تنکابن به هر قیامی که در شرف تکوین بود اعلام همبستگی می کردند که البته این قیام ها به علت نداشتن سازماندهی درستبه شکست منجر می شد. در زمان زندیه حکومت تنکابن شش سال زیر فرمان ابراهیم محمد خان عمارلو و بعد از آن زستم خان عمارلو حاکم این ناحیه شد که هدایت خان حکمران گیلان با جلب موافقت کریم خان تنکابن را ضمیمه گیلان نمود. پس از چندی مهدی خان خلعت بری یزرگ خاندان خلعت بری به نیابت از مردم بخاطر ظلم و ستمی که قوی اوصلو پیش کریم خان برای دادخواهی رفت و نتیجه دیدار این بود که از کریم خان عنوان لقب خانی را گرفت و به حکومت تنکابن منصوب شد. از آن ایام تا سده چهاردهم حکومت تنکابن در در خاندان آنها موروثی شد. همین مهدی خان بعد یکی از طرفداران سرسخت آغا محمدخان شد و هنگامی که آغا محمدخان سپاهیانی را برای سرکوبی هدایت الله خان گیلانی که بر او یاغی شده بود گسیل نمود با سپاهیان بسیار به سپاهیان آغا محمد خان پیوست که همین مسئله کینه و عداوتی بسیار بین سکنه رشت و تنکابن بوجود آورد و بر اثر درخواست مهدی خان از خان قاجار تنکابن از گیلان جدا و ضمیمه تنکابن گردید و همچنین کلارستاق و کجور به او واگذار شد این سه ناحیه از آن وقت به محلات ثلاث معروف شد. در زمان قاجار خرم آباد مرکز ولایت تنکابن بود و در زمان مشروطیت نقش بسیار فعال و حساسی به عهده داشته که عاقبت به خلع محمد شاه از سلطنت منجر شد
34 سال پيش در چنين شبي آسمان ايران ستاره اي رو از دست كه تمام فكر وذكرش ايرانيت بود واسلاميت.
آري شريعتي همان كرد كه خدايش در پس هر آيه چنين مي گويد اين نشانه ايست براي كساني كه مي انديشند.
آري او منطق اسلام را به درستي به مخاطب خويش آموخت . منطق استدلا گري را با بازگست به خويشتنش.منطق تفكر صحيح را با فاطمه فاطمه است اش،منطق انتخاب راه درست را با حسين وارث آدمش.
آري برادر وخواهر من اوآموخت تا ما بياموزيم وحفظ و ارتقايش بخشيم براي قرنهاي متمادي.
دكتر ؛ در پس زمينه ذهنم اين افسوس هميشه هست كه چرا هم عصر شما نبودم تا از نزديك دركتان كنم؟
اين افسوس هميشه هست كه چرا در اين دنيايي كه به سمت پوچ گرايي مي رود وتنها راه حل بسط انديشه هاي شماست ؛افكارتان نفي مي شود؟
دكتر وقتي شما رفتيد حواريوني بودند كه بشود به آنها تكيه كرد .ازجمله مهندس بازرگان ، دكتر سحابي، منهدس سحابي ،... حال با رفتن آخرين تكيه گاه مان - مهندس سحابي كه واقعا چه مظلومانه رفت- ما چه كنيم؟
اين روزها ، روزگار غريبي است حال ما با حجر بن عدي فرقي ندارد.به قول خودتان كه در حسين وارث آدم مي گفتيد سال 61 هجري است محمد رفته ،علي رفته و... ما ميگوييم 33 سال از انقلاب رفته شريعتي رفته .چمران رفته،خميني رفته، بازرگان رفته،سحابي پدر وپسر هم رفته اند،حال حسين مانده وبازيابي آنچه كه شما تشيع علويش مي خواندي؟...
روحت شاد يادت گرامي.
معلم شهيد هميشه جاويدمان
چند روزی است برای من روز گارتلخی شده. کم اتفاق میافتد این همه از خودم و بودنم بیزار شوم اما این چند روز از خودم نفرت داشتم و از زنده بودنم شرمنده بودم. چقدر سخت است وقتی ظلم آشکاری را ببینی و کاری نتوانی بکنی.و سیعلموا الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
یک انسان شریف، ملی و نواندیش دینی (مرحوم عزتالله سحابی) پس از عمری زحمت و تحمل حبسهای طاقتفرسا، از دنیا رفته است و این حق طبیعی خانواده اوست که متناسب با شان و شخصیت او، مراسم تشییع را برگزار کند و باز حق مسلم دوستان و علاقهمندان اوست که در مراسم وداع با او حاضر باشند، ولی یکباره میبینی که همه این حقوق طبیعی و عرفی، نادیده انگاشته میشود و از سر وحشتی موهوم، مراسم تشییع جنازه او را محدود و محصور میکنند، ساعت برگزاری مراسم را تغییر میدهند تا جمعیتی محدود امکان مشارکت داشته باشند، جنازه را به خشونت از دست تشییع کنندگان و بستگان خارج میکنند، خواست خانواده برای نماز و آداب مراسم عمدا نادیده گرفته میشود و از همه بدتر، بر اثر خشونت و زور اعمال شده، دختر آن مرحوم (هاله سحابی) دچار ایست قلبی میشود و داغی تازه بر داغ قبلی خانواده عزادار و دوستان و بستگان، افزوده میشود.
واقعا ما را چه شده است و چرا با سرعتی باورنکردنی از همه ارزشهای دینی و انسانی فاصله میگیریم؟ با کدامین استدلال عقلی و دینی و انسانی، ارتکاب چنین اعمالی را توجیه میکنیم؟ چرا این همه هراس و ترس بر جان حاکمان ما نشسته که از تشییع جنازه یک مخالف سیاسی، این همه نگران میشوند؟ امنیت را چگونه و با کدامین مولفههای سیاسی تعریف کردهاند که جمع شدن گروهی از مردم برای شرکت در یک مراسم تشییع جنازه را اقدامی ضدامنیتی تصور میکنند؟ چگونه مدعی مردمی بودن حکومت و بیپایگاهی مخالفان هستند اما راضی به باز کردن محدود فضای سیاسی آن هم در حد برگزاری یک مراسم تشییع جنازه هم نمیشوند؟ واقعا چه اتفاقی میافتاد اگر صد متر بیشتر، جنازه بر دستان اعضای خانواده پیش میرفت و بر سر جنازه آن مرحوم، احمد منتظری نماز را اقامه میکرد و بعد از دفن جنازه به خودی خود همه جمعیت که از ۵۰۰ نفر هم تجاوز نمیکرد، متفرق میشدند؟ آیا اکنون برای نظام آبرو درست شد، دلها به دست آمد، هواداران نظام افزوده شدند، خوشبینی به مسئولان مضاعف شده است؟ آیا مسئولانی که این ماجرا را موجب شدند میتوانند تاثیر این اقدامات را برای بقای خودشان – نه از منظر ارزشهای دینی و انقلابی و انسانی که قطعا قابل دفاع نیست – مثبت ارزیابی بکنند؟
من مانند محمد نوریزاد حرف نمیزنم چون نه احساس او را دارم و نه قلم و نه تخیل او را و بنابراین نمیتوانم تصور کنم که برای خلق یک صحنه زیبای دیدنی از همزیستی انسانهای مخالف در کنار هم، مثلا محمدی گلپایگانی در این تشییع جنازه حاضر شود و پیام مقام رهبری را در تجلیل از عزتالله سحابی بخواند یا برخی از مخالفان مرحوم سحابی که در طول این سالها، از او بد گفتند و بد نوشتند و حق دفاع هم برای او قائل نشدند، بر جنازه او حاضر شوند و عذر تقصیر بیاورند و طلب حلالیت بکنند. من قطعا توان تصور این صحنهها و نوشتن این تخیلات را ندارم و بیشتر از منظر اعتقادی و تحلیل سیاسی به ماجرا نگاه میکنم و از همین منظر میپرسم که من انتظار رعایت مسائل شرعی و انسانی و اخلاقی را از شما ندارم و مدتها است که از این نظر مایوسم کردهاید ولی آیا نمیشد دستکم برای حفظ آبرو و اعتبار و اقتدار خودتان هم که شده، عاقلانه برخورد میکردید و با کمی تحمل، اجازه میدادید این تشییع جنازه، به آرامی و بدون حادثه برگزار شده و معضلی هم بر مشکلات جاری شما اضافه نشود و البته داغی هم بر داغهای این خانواده شناخته شده در نهضت اسلامی معاصر، افزون نگردد؟
بگذریم. احساس تلخی دارم و در باورم هم این رفتارها نمیگنجد. هرگز تصور نمیکردم روزی برسد که این گونه اعمال را به نام دین انجام دهیم و به نام ولایت توجیه کنیم.
امشب چقدر دلم هوای روضه تشییع جنازه امام حسن(ع) را کرده است و نمیدانم چرا اشکم مجال نمیدهد و یاد آن اول مظلومه اسلام، حضرت فاطمه(س) هم رهایم نمیکند. همان بانویی که اول عضو خاندانش بود که به پدر پیوست، پهلویش شکسته بود و شبانه دفنش کردند.
+نقد روزگار
جمهوری اسلامی وتکوین دولت:
جمهوری اسلامی با یک خیز به عقب و همراه شدن با توده های مردم بهتر از هر رژیمی دیگر در راه ورود تجدد به ایران گام برداشت.وخود ماهیت دولت را هم تحت تاثیر قرار داده است که علت این امر را باید در مسئول بودن نظام جدید و اراده آن برای پاسخ گویی به نیاز های مردم جستو جو کرد.و یکی دیگر از دلایل توفیق نسبی جمهوری اسلامی بسیج و تکیه بر نیروهای مردمی بود.و از سوی دیگر مسئولان پاسخ گو چاره ای جز بهره گیری از راهکارهای عقلانی ندارد .
پس نتیجه گرفته می شود که جمهوری اسلامی گامی بلند در جهت تکوین دولت در این در طی یک قرن اخیر بوده است.
ادامه مطلب...
چکیده:
به جرات میتوان گفت پیچیدهترین مفهوم در علم سیاست، مفهوم دولت است.
دولت پدیده ای است که ذهن بسیاری از نظریه پردازان سیاسی را به خود مشغول کرده و تلاش برای بررسی ماهیت و شکل دولت به مانند قدرت سامان یافته ی سیاسی اهمیت زیادی دارد.بحث در باره دولت و ماهیت آن و موضوعات ذیل آن از زوایای مختلفی قابل طرح است؛از جمله از زاویه جامعه شناسی سیاسی،در جامعه شناسی سیاسی نیز رهیافت های متفاوتی برای بحث وجود دارد که در یک جمع بندی می توان از سه رویکرد نام برد: در مورد تحلیل دولت و موضوعات ذیل آن می توان به سه رهیافت عمده جامعه شناسی سیاسی اشاره داشت که به طوراختصار عبارتنداز : رویکردذهن مدار وبری،رویکرد نهادی- ساختاری پارسونزو رویکرد طبقاتی مارکسی.
ماکس وبر هیچ گاه فرصت نوشتن کتاب جامعه شناسی دولت را نیافت،با وجود این دربخش هایی از کتاب اقتصادو جامعه و برخی از مقالاتش،با تکیه بر ((نوع ایده ال دولت))برخی از زمینه های تحول آن را تشریح کرده است.مارکس شاخص های نهادی دولت را در فرایند مبارزه طبقاتی ،انباشت سرمایه و مبارزه برای تسلط بر بازار جهانی بررسی می کند. با وجود این آن دسته از تالیفات مارکس که مستقیما به بررسی پدیده دولت پرداخته باشد،محدود و اندک است.تلاش برای مرتبط دانستن کتاب نقد اقتصاد سیاسی با سیاست های جاری و دول غربی هر چند با ارزش است ،اما به جامعه شناسانی که در درجه اول می کوشند،اهمیت وریشه های دولت را کشف کنند کمک نمی کند.انگلس در کتاب منشاء خانواده،مالکیت خصوصی و دولت،ماهیت دولت را به گونه ای واضح تر به تصویر کشیده است.رویکرد پارسونزی در پی تبین کارکرد های نهادی و ساختار دولت است شاید بتوان آن را مسلط ترین نگرش در جامعه شناسی معاصر در غرب دانست ؛در این جا نظام سیاسی همچون سیستمی انگاشته می شود که با اجزای مختلف ،کار ویژه های خود را به انجام می رساند.چنین کار ویژه ای در دولت مدرن ،مستلزم حضور ارگان های جدیدی است که مدام بنا به مقتضیات زمان تغییر می کنند،اما ساخت دولت همچنان تداوم می یابد.(بشیریه،1374،صص88-85)
ادامه مطلب...


